رمان بیوتن – رضا امیرخانی
پلیسها دور گیت را گرفته بودند. به ارمیا میگفتند که دستش را روی سرش بگذارد. زنی سیاهپوست که مثل بقیه یونیفرم سورمهای پوشیده بود، دستگاه آشکارساز را به ستون فقرات ارمیا نزدیک کرد. چراغ دستگاه روشن شد و بوق زد. پلیسها مراقب هر حرکت ارميا بودند که یکهو صدای فریاد آرمیتا بلند شد:
– ارميا!
ارمیا تا آرمیتا را دید، همان جور که دستش روی سرش بود، به فارسی گفت:
– با این استقبال گرمتان… بابا! به این لامذهبها حالی کن که ترکش یعنی چی … من با این انگليسی الكنم زوارم در رفت از بس به اینها گفتم متالیک بن… حالی شان نمی شود، آرمیتا…
یکی از پلیس ها به ارميا تفهیم کرد که هر چیزی به هر زبانی که بگوید شاید در دادگاه علیهش به کار رود. ارمیا سر تکان داد: عین این جمله را بارها در فیلمها شنیده بود؛ حقوق میراندا
آرمیتا جلو رفت و از فرمانده پلیسها اجازه گرفت و برایش آنقدر از جنگ و بمب خوشهای و خمسه خمسه و تراشههای فلزی که در بدن باقی میمانند صحبت کرد که عاقبت فرمانده خسته شد، شاید هم مجاب شد که صدایی که از دستگاه آشکارساز بیرون میآید، چیز خطرناکی را آشکار نمیکند. میان پلیسها همهمهای در گرفت و بعد همه آرام گرفتند. فرمانده جلو آمد و به ارمیا اجازه داد که دستش را از روی سرش بردارد. ارمیا سری تکان داد و دست و پاشکسته گفت:
– باورتان شد که در کمرم اتمیک بمب کار نگذاشتهام؟
فرمانده خندید و سر تکان داد و آرزو کرد ارميا اقامت خوشی در امریکا داشته باشد و از این فرصت استفاده کند تا این ترکش را از کمرش در بیاورد. به ارمیا گفت که به خاطر داشته باشد، امریکا سرزمین فرصتهاست… صدای بلندگوی سالن، هر از گاهی چند در فضا پخش میشد:
– ولکام تو یو.اس.ای. لند آو آپورچونیتیز
ارمیا به مخش فشار می آورد تا به فرمانده بگوید که عاقلانهتر این بود که از ابتدا بمبی نمیانداختیم تا مجبور نشویم که ترکشها را از بدن مردم در بیاوریم، اما بخت یارش بود که معنای ترکش را به انگلیسی نمیدانست…
ثبت نظر