شب نیمه شعبان بود و ما دلمان حسابی برای جمکران تنگ شده بود. قدمزنان به کلیسای مرکزی شهر رسیدیم. درب بزرگ چوبی را هل دادیم و وارد شدیم. صدای همخوانی از جلوی کلیسا میآمد. حدود ۵۰ زن و مرد بودند. در انتهای کلیسا و روی ردیف آخر، صندلیهای با روکش چرمی نشستیم. برای اولین بار بود که تخته ویژهی زانو زدن را دیدم. قبلا فقط به کلیسایی که در خیابان ویلا در تهران هست رفته بودم و چندان دقت نکرده بودم. اما رفتن به کلیسا در کشورهای مختلف و یا بررسی کلیساهای معروف (در هلند، آلمان، بلژیک، فرانسه، ایتالیا و …) باعث شد با جزئیات بیشتری آشنا شوم.
مثلا در بعضی از کلیساها جلوی درب خروج ظرف کاسه مانندِ سنگیِ پر از آبی هست که بعد از دعا و موقع ترک کلیسا، دست خود را داخل آن میزنند و نشان صلیب را روی پیشانی و بعد طرفینشان رسم میکنند. اما اغلب موارد در کلیساها مشترک است. پنجرههای رنگی بلند، نقاشی روی سقف و دیوارها، مجسمهها، شمع، صدای آرام سرود و دعا و مسیح همیشه مصلوبِ برهنه و خونآلود…
هر چند کلیساها، اغلب به صورت موزه درآمده و مکانی برای بازدید توریستها شده اند اما همچنان آرامش را در اغلب آنها میتوان حس کرد. حس مناجات و سکوتی خاص که کاملا فضایی برای پرستش را ایجاد میکند. محیطی برای زانو زدن و حرف زدن با خدا، برای خلوت کردن و اشک ریختن برای مصائب مسیح و برای خود. جایی برای اعتراف، سبک شدن و تجربه اتصال و ارتباط با وجودی خارج از محدودهی ظاهری و مادی هستی.
در هر کلیسایی که وارد شدیم و حجاب همسرم را دیدند، به سرعت نزدیکمان میآمدند و وقتی میگفتیم مسلمان هستیم و مسیح علیه السلام را دوست داریم، همه چیز تبدیل به محبت میشد. انگار فقط اعتقاد به خدا، روز واپسین و محبت به انبیاء الهی کافی بود تا ما را بهم پیوند بزند.
البته همین حس نزدیکی، در نسبت با مسلمانان کشورهای مختلف چندین برابر شدیدتر از حس همگرایی با مسیحیان بود و باز روشن است که این حس نسبت به سید سعید، تنها شیعه عراقی که من در شهر محل سکونتمان در هلند پیدا کردم، قابل قیاس با هیچکس دیگری نبود.
سید سعید رستورانی کوچک در مرکز شهر داشت که پاتوق عصر جمعههای ما شده بود. مرتب به آنجا میرفتیم. غذاهایش خوشمزه و ارزان بود و هر بار هم پول غذا را کمتر حساب میکرد و یا مقداری غذای اضافی یا نان گرم (که دخترم دوست داشت) برایمان میپیچید تا با خودمان به خانه ببریم.
احساسی که نسبت به سعید (شیعه عراقی) داشتم با حسی که نسبت به رفقای مسلمان اهل سنت از ترکیه، مصر، مراکش، الجزایر و … یا حسی که نسبت به دوستان مسیحی که واقعا پایبند به دین مسیحیت بودند پیدا کردم، حسی یکپارچه اما با سطح بندی مختلف بود. یکپارچگی و همسنخی این حس برایم جالب، عجیب و زیبا بود.
بگذریم؛ امسال که شب میلاد مسیح علیه السلام را در جمکران بودیم، به یاد شب نیمه شعبان در کلیسای سنت جوزف کرک افتادم. این رابطه از بابِ نیمی شرقی و نیمی غربی بودن خاتم الاوصیاء، حضرت بقیه الله الاعظم برایم معنای مضاعفی داشت.
راستی چرا ما به انبیاء الهی مانند حضرت مسیح علیه السلام متوسل نمیشویم؟
چرا محبت ایشان در وجودمان کمنور است؟
چرا در سالروز ولادت ایشان جشن نمیگیریم؟
چرا هرگز به یاد مصائب ایشان نمیافتیم و اشک نمیریزیم؟
گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود
تنهاتر از مسیح کسی بر صلیب بود…
پینوشت: طبق عقیدهی مسیحیان، حضرت عیسی مسیح علی نبینا و آله و علیه السلام به صلیب کشیده شده و به شهادت رسیدند اما طبق نص صریح قرآن، ایشان کشته نشده، بلکه امر بر حاضران در آن اتفاق مشتبه شده و در واقع حضرت مسیح به نزد خدا عروج کردهاند: وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَإِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّبَاعَ الظَّنِّ وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينًا
ثبت نظر