آن سالی که دکترا را در استنفورد شروع کردم، مریم میرزخانی هم در دانشکدهی ریاضی تازه به عضویت هیئت علمی درآمده بود. آرام بود و بیحاشیه. آنقدر ساکت و کمرنگ که زیر آفتاب هم گم میشد. در جمعها حضور نمییافت. خصوصاً جمعهای ایرانی. برای ما که آن زمان در ابتدای راه بودیم، صحبت از آنها که هفت هشت سال جلوتر از ما بودند و انگشتنمای موفقیّت شده بودند، امیدبخش و شیرین بود.
در silicon valley منطق موفقیّت حاکم بود. اگر دورهی دکترا را خوب سپری میکردی، در گوگل، مایکروسافت، آیبیام و امثالهم موقعیت خوبی پیدا میکردی. مسیری بود که اگر با قواعدش آن را میرفتی، به احتمال بالا به آنچه میخواستی میرسیدی. کما اینکه حالا که همورودیهای سابق را میبینم، اکثراً در همان نقطه که میخواستند ایستادهاند. ولی راستش هرگز این مسیر مرا اقناع نمیکرد. عمیق نبود. سطحی و پیش پا افتاده بود، مثل بسیاری از تصاویر دیگر.
پای صحبت و درددل بسیاری از سال بالاییهای به ظاهر “موفّق” که مینشستم، میدیدم که به وضوح در تاریکی میدوند. چارچوبها را نمیشناسند. جهانبینی ناقص و سطحیای دارند. همیشه به این فکر میکردم که هوش بالا به چه دردی میخورد وقتی انسان نتواند معادلات دینامیک این دنیا را حل کند. و همیشه حس من نسبت به این آدمها این بود که تک بعدی هستند. آنها غرق در دنیای تکوین و آفاق بودند، و من در دنیای تدوین و انفس. آنها یک گوشه از خلقت خدا را شناخته بودند و در آن غرق شده بودند، در حالی که زندگی یعنی درک مجموعهی این تصاویر. شناخت اصالتها و نه رنگها. و مرگ وقتی قابل درک است که انسان به شناخت انفسی برسد …
این روزها که بسیاری می نویسند الگوی زن ایرانی باید کسی مثل او باشد، سرشار از تاسف و حسرت میشوم. احساس من و کسانی که کم و بیش در این مسیر همسفر بودیم عکس این است. بُهت است و ناباوری. میبینم که بعضی از دوستان مشترک ما و خانم میرزاخانی، این روزها به زمین و زمان، به روزگار، بد نوشتهاند. که چرا دنیا اینطور است. من میفهممشان. دنیا را نفهمیدهاند. و انسان را. که یعنی عجالتاً …
پ.ن.: این یادداشت در زمان فوت خانم میرزاخانی نوشته شده…
ثبت نظر