نویسنده: پزشک فارغالتحصیل دانشگاه علومپزشکی تهران، ساکن امریکا
اینجا جمعهها از جهت اینکه آخرین روز کاری هفته است، شبیه پنجشنبههای ایران است. آقای ما هم جمعهها کمی زودتر میآید خانه و پیش دخترک میماند تا مادرش کمی ورزش کند و برای خودش چرخ بزند.
امروز توی باشگاه، یک آقای قدبلند و لاغر و چشمسبز بهم گفت: “چه لباس ورزش قشنگی!” لبخند زدم و تشکر کردم. گفت: “به نظر میرسه خیلی خوب بشه باهاش ورزش کرد!” نگاهی به خانمهایی که با تاپ و شلوارهای تنگ در حال ورجهورجه بودند کردم و گفتم: “مطمئنید؟!” و اینبار لبخند کجی زدم. خیلی مطمئن نبودم که قصدش باز کردن سر صحبت است یا تکه انداختن به حجابم با رگههای سیاستمدارانهی نژادپرستی! پرسید: “از کجا خریدی لباستو؟” و من صادقانه جواب دادم: “آمازون!” بلافاصله پرسید: “اهل کدوم کشوری؟”
_ : “ایران!”
_: “ایران؟! منم اهل اسرائیلم… چه دوستهای خوبی!”
به منمن افتادم و نمیدانستم باید چطور مکالمه را جمع کنم. آن هم مکالمهای که از همان اول کنترلش دست طرف مقابل بود و بیوقفه با سوالهایش بمبارانم میکرد. جواب دادم: “تو دنیای سیاست شاید دوستهای خوبی نباشیم، ولی در مورد خودمون معلوم نیست!” لبخند کجی زد و بلافاصله پرسید: “اینجا چی کار میکنی؟”
_: “خودم و همسرم دستیار تحقیقاتی هستیم.”
_: “تا کی اینجا هستین؟”
خدایا… چقدر سوال میپرسد! جواب میدهم: “معلوم نیست… بستگی به نتایج پذیرشگرفتنهای همسرم دارد!”
_: “برای تخصص؟”
_: “بله!”
_: “چه رشتهای؟ داخلی؟”
_: “بله!”
_: “روی ویزا هستین دیگه؟!”
با این سوال جرقهاش در ذهنم زدهشد که میخواهد به خاطر منع سفر ایرانیها به امریکا باز هم تکه بارم کند. به ذهنم رسید که بگویم: “نه!” راست و دروغش بماند البته ولی بلافاصله گفت: “خوبه، منم گرینکارت دارم!” و خداحافظی کرد و رفت…
هنوز هم نفهمیدم چی شد! هزار بار سوالها، حالت چهره و حرفهایش را مرور کردم و راستش را بخواهید، هربار بیشتر از قبل مطمئن شدم که قصدش یک معاشرت معمولی و دوستانه نبوده! شاید هم فکر میکرده عربم یا… به هیچچیز مطمئن نیستم، فقط میدانم دقیقههای تحتفشاری بود برایم!
این هم یک برش کوتاه از زندگی ما در ینگهی دنیا!
ثبت نظر