K1inUSA
گپی کوتاه با جسیکا

گپی کوتاه با جسیکا

عکس تزئینی است

نویسنده: دندانپزشک، فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های بوستون و تهران، ساکن ایالت کالیفرنیا

چند روز پیش ساعت ناهار (و نماز ☺️) فرصت کوتاهی پیش اومد تا هم‌صحبت بشم با یکی از کارمندهای مطب، جسیکا. دختری آمریکایی-اسپانیول ،حدوداً ۲۵ ساله، و خیلی پرهیجان که با روحیه‌ی طنزش گاهی در اوج کار روی مریض، با یه شوخی کوچیک آدم رو به خنده میندازه. ازم پرسید که من کریسمس رو جشن می‌گیرم توی خونه یا نه. یادمه روز هالووین هم ازم پرسیده بود که قراره چه کاستومی (costume: لباس مخصوص مراسم‌های خاص) تن پسرم بکنم. منم بهش گفته بودم تا وقتی پسرم بزرگتر بشه و خودش ازم نخواد من براش کاستوم نمی‌گیرم.

کلاً دختر کنجکاویه و البته کنجکاویش از سر فضولی نیست. خلاصه وقتی بهش گفتم ما کریسمس رو محترم می‌دونیم ولی جشنی براش نمی‌گیریم و در عوض سعی می‌کنیم اعیاد و مراسم ملی-مذهبی کشور زادگاه‌مون رو اینجا برگزار کنیم، گفت که مادر خودش هم سال‌ها تلاش می‌کرده که در کنار مراسم‌های امریکایی، آداب و سنن کشور خودشون رو برای بچه‌هاش زنده نگه داره.

کم‌کم صحبتمون کشیده شد به اینکه چطور والدینش به آمریکا مهاجرت کردند. گفت که مادرش متولد یکی از روستاهای اطراف شهر اصلیشون بوده و از هفت سالگی توسط پدربزرگش فروخته شده به یه خانواده‌ی شهری متمول برای کار و خدمتکاری در منزل. بعدها با پدر جسیکا ازدواج کرده و در هفده سالگی اولین فرزندش متولد شده. جسیکا خودش بچه‌ی آخر بوده و تا سه سالگی در کشور مادریش زندگی کرده. برام گفت که پدرش در جوونی آدم متعهد و خانواده‌داری نبوده و هر شب مست و لایعقل میومده خونه و خیلی وقت‌ها مادرش اونو به خونه راه نمی‌داده. جسیکا می‌گفت من‌ و خواهرم هنوز یادمونه پدرم چطور از لای پنجره یواشکی وارد اتاق می‌شده تا مجبور نباشه شب رو بیرون بخوابه.

پدرش بعدها تصمیم می‌گیره که روش زندگی‌شو عوض کنه و دیگه سراغ الکل نره. به هزار سختی خودش و زن و سه تا بچه‌ی قد و نیم‌قدش رو به شکل غیرقانونی از مرز رد می‌کنه تا وارد آمریکا بشن. توی یه آپارتمان کوچیک تو منطقه‌ی نا‌امن و گنگستری شهر ساکن میشن و زن و شوهر مشغول کار میشن تا از پس مخارج زندگی و اجاره خونه بر بیان. به بچه‌هاشون سفارش کرده بودن که تنها از خونه بیرون نرن و وقتی هم که با هم بیرون می‌رفتن به آدم‌های دور و برشون توی پیاده‌رو نگاه نکنن تا یه وقت مورد آزار اراذل و اوباش قرار نگیرن. هرچند اون محله‌ی قدیمی الآن دیگه به قول جسیکا پر شده از مغازه و کافی‌شاپ و دیگه از اون آدم‌های خطرناک خبری نیست.

مادر جسیکا از هفت سالگی شروع به خدمتکاری تو خونه‌های مردم کرده و هنوز هم در دهه‌ی پنجاه زندگیش دست از کار نکشیده و به قول جسیکا عادت به کار کرده و اگه یه روز مشغول نباشه مریض می‌شه. جسیکا می‌گفت که خوب یادمه وقتی حدوداً بیست و پنج ساله بود و ما تازه به آمریکا وارد شده بودیم و هیچ سند و برگه‌ی مهاجرتی نداشتیم، یه شب مادرم با چشم گریون اومد خونه. گفت که حین برداشت محصول یه باغ که اون روز تا شب با چند تا کارگر دیگه مشغولش بودن، یه خانوم به زبون اسپنیش (spanish: زبان لاتين، زبان اهالی آمريكای مركزی و جنوبی) به مادر جسیکا که زبان انگلیسیش الکن بوده پیشنهاد کمک می‌ده و در پایان روز وقتی دستمزدشون رو می‌گیرن اون خانوم مادر جسیکا رو تهدید می‌کنه که یا باید کل دستمزد امروزت رو به من بدی یا میرم و به سرکارگر اطلاع میدم که تو غیرقانونی هستی و مجوز کار نداری.

جسیکا تمام دوران کودکیش باید نقش یه مترجم رو هم برای مادرش بازی می‌کرده چون مادرش هیچ وقت نتونسته انگلیسی رو کامل یاد بگیره (کاری که عمراً از بچه‌های مهاجران ایرانی سربزنه چون براشون کسر شأن هست که کمک حال مادر و پدری باشن که زندگی و کارشون رو در ایران رها کردن و به خاطر اون بچه‌ها مهاجرت کردن). می‌گفت یه بار دستخط خانوم خونه‌ای که مادرم خدمتکارش بود رو اشتباه متوجه شدم و به مادرم گفتم خانوم ازت خواسته که مجسمه‌ی اسب (horse) توی باغچه رو بشوری ولی بعداً صاحب‌خونه اومد و با تعجب گفت که توی پیغامش نوشته بوده که با شلنگ آب (hose) بالکن رو بشوره.

مادر جسیکا همیشه با صرفه‌جویی زندگی کرده و به بچه‌هاش هم اینو یاد داده ولی جسیکا از هرچی بگذره از کفش مارک‌دار نمیتونه بگذره. چند وقت پیش که با یه جفت کفش صدوبيست دلاری جردن ميره خونه با غرولند‌های مامانش مواجه میشه که با این پول میتونسته سه جفت کفش معمولی بخره و پولش رو هدر نده. جسیکا می‌گفت عمه‌ش که وضع مالی بهتری داشته همیشه از قدیم بهشون پز می‌داده که بچه‌هاش فقط لباس‌های مارک‌دار می‌پوشن ولی الآن بعد سال‌ها اون بچه‌ها به هیچ جا که نرسیدن هیچ، دراگ دیلر (drug dealer: موادفروش) هم شدن. ولی اقلاً جسیکا و خواهر برادرش شغل‌های آبرومندی دارن و از لحاظ مالی دیگه وابسته به والدینشون نیستن.

مادر جسیکا این سال‌های اخیر کاستودی (custody: سرپرستی) نوه‌های پسریش رو به عهده گرفته و داره دو تا پسرهای پسرش رو بزرگ می‌کنه چون (احتمالاً) پسرش و عروسش از هم جدا شدن و هیچ کدوم قادر به نگهداری از بچه‌هاشون نیستن. جسیکا که توی آپارتمان اجاره‌ای خودش زندگی می‌کنه آرزو داره که یه روز بتونه یه خونه‌ی بزرگ برای مادرش بخره.

من این وسط به این فکر می‌کردم که جسیکا تا دو سه هفته‌ی پیش عینکی بود، و یه چند روزی هم دیده بودم که دسته‌‌ی شکسته‌ی عینکش رو با چسب نواری چسبونده بود، ولی الآن چند وقته که همون عینک چسب خورده رو هم نمیزنه و وقتی میخواد چیزی رو بخونه مجبوره سرش رو تا ده سانتی جلو ببره. جسیکا تا آخر دبیرستان تو مدارس دولتی درس خونده ولی دانشگاه نرفته. انگلیسی و اسپنیش رو راحت و روان حرف می‌زنه و همیشه می‌خنده.

پانوشت ۱: اسم جسیکا، نام مستعار می‌باشد.

پانوشت ۲: نویسنده‌ی متن فقط مطالب را از جسیکا نقل قول کرده و قصد قضاوت و یا مقایسه در مورد زندگی افراد این داستان را ندارد.

Avatar

لبخند پارسی

ثبت نظر

کانال یوتیوب K1inUSA

عضویت در خبرنامه K1inUSA

    آوریل 2025
    ش ی د س چ پ ج
     1234
    567891011
    12131415161718
    19202122232425
    2627282930  
    مشاهدات بی واسطه ایرانیان از امریکا

    کانال یوتیوب K1inUSA را دنبال کنید.

    برنده ایرپادز پرو اپل شوید!
    اینجا کلیک کنید
    close-link
    برنده خوش شانس ایرپادز پرو اپل به ارزش 249 دلار باش!
    شرکت در قرعه کشی
    close-image