صحبت در محضر رهبر
سریع ترین ۵ دقیقه زندگیام! مشکلات ایران و پدیدهی کوچ. سربازی، آموزش و پرورش، صدا و سیما، مقایسه با کشورهای غربی و چند چیز دیگر!
چند هفته پیش از بنیاد ملی نخبگان با من تماس گرفتند و گفتند: «قرار است جمعی از نخبگان به دیدار رهبر بروند. از میان این هزار نفر، قرار است چند نفر انگشت شمار سخنرانی کنند. آیا شما مایل هستی صحبت کنی!؟»
گذشت و یکی دو هفته بعدش رفتیم و با رئیس بنیاد ملی نخبگان حرفهایمان را زدیم و نماینده بیت هم آمد و ما را دید و نهایتاً همه چیز آماده شد. از ما سوال کردند که چه میخواهیم بگوییم، ولی دستمان را باز گذاشتند و حرفی به ما تحمیل نکردند.
روزِ دیدار از چند لایه امنیتی که ما را میگشتند عبور کردیم. تلفن همراه، فلشمموری، دستهکلید و… را گرفتند. حتی کاغذهایی که متن صحبتم را در آن نوشته بودم گرفتند، از دستگاه عبور دادند و فتوکپی آن را تحویلم دادند! که مبادا کاغذی که به رهبری نزدیک میشود سمی یا آلوده به ماده یا باکتری خاصی باشد. خداوکیلی سیستم امنیتیشان خیلی باحال بود. خلاصه ما را از یک درِ خاص به سمت حسینیه بردند به طوری که دقیقاً از همان جلو -نزدیک محل استقرار رهبری- وارد شدیم و در صف اول نشستیم. خیلی حس عجیبی بود. هیجان داشتم. بعد از چند دقیقه کوتاه رهبری وارد شدند و همه ایستادیم. حسینیه در حالت خاصی بود. ملت شعار میدادند و درود میفرستادند. من که کلاً شوک بودم. مثل این دیوانهها فقط نگاه میکردم و لبخند میزدم. کارِ دیگری ازم بر نمیآمد. تا به حال رهبری را این طور ندیده بودم. به نظر مانند یک پدر بزرگ میآمد. یک پیرمرد ساده.
نشستیم و نوبت منتخبین نخبهها شد که یکی یکی بالا بروند و حرف بزنند. همین طور که نوبت من نزدیکتر میشد تازه داشتم متوجه میشدم که عجب مسئولیت سنگینی روی دوشم هست. کاغذهایم را برداشتم و دوباره از نو نوشتم که میخواهم چه بگویم! همان جا! جلوی منبر رهبر!
خلاصه نوبت من شد و رفتم بالا. صحبت را این طور شروع کردم: “سلام حاج آقا! من یک متن نوشته ام ولی اگر اجازه دهید همین طوری خودمانی صحبت کنم.” در حسینیه همهمه شد (یکی زیر لب گفت: چرا این طور حرف میزند؟ حاج آقا یعنی چه!؟) ولی رهبری اجازه دادند راحت باشم. گفتم “خوب، بسم الله الرحمن الرحیم…” همین جا جلوی من را گرفتند و گفتند: “بسم الله الرحمن الرحیم که خوب ندارد!” حسینیه رفت روی هوا! صحبت را ادامه دادم و طی حرفهایم همه میخندیدند. از مردم گرفته تا خودِ رهبر.
صحبتم که تمام شد رفتم جلو و کمی خصوصی با رهبر صحبت کردم و مطالبی را که به عنوان “اصلاح الگوی سربازی اجباری” نوشته بودم، خدمت ایشان تحویل دادم. ایشان از خانوادهام سوال کرد و گفت: “حرفهایی که زدی خوب بود ولی راه حل جزئی ندادی! راه حلهایت کلی بود.” من هم گفتم: “وقت کم بود. راه حلها هم وجود دارد. این شماره تلفن و آدرس ایمیل من! اگر بگویید تماس بگیرند در خدمتم!” در آخر هم گفتم: “به من یادگاری چه میدهید؟” ایشان هم گفت: “هر چه که بخواهی میدهم”. ذهنم قفل شد! توقع این جواب را نداشتم. گفتم: “اگر لطف کنید چفیه”. جملهام تمام نشده بود که ناگهان از پشت پرده محافظینی که به حرفهایمان گوش میدادند بیرون آمدند و چفیه ایشان را برداشتند (که خودِ من از روی گردن بر ندارم) و به من دادند و یک چفیه جدید روی دوش ایشان جایگزین کردند.
سریعترین پنج شش دقیقه عمر من به این شکل گذشت! هنوز هم یک حالت عجیبی دارم. انگار همهاش خواب و خیال بوده است.
همان شب صدا و سیما حرفهایمان را پخش کرد. البته در زمانِ خیلی بد و از شبکه ۴. سر و تهش را هم سانسور کرده بود و چند نکته را بریده بود؛ مثلا آن جایی که من در مورد سربازی گفتم “راه های بهتری وجود دارد که هم امنیت کشور حفظ شود، و هم بچه مردم به بیگاری گرفته نشود” کلاً حذف شده است. یا آن جایی که پدیده “کوچ” را توضیح دادهام و برایش مثال زدهام که برای زندگی بهتر در گذشته عشایر و چوپانها هم کوچ میکردند. یا به طور کلی جاهایی که رهبر و حضار میخندیدند را بریدهاند طوری که انگار فقط من دارم به حرفهای خودم میخندم!
در هر صورت، متشکرم که از ۶ دقیقه، ۴ دقیقهاش را پخش کردند و کلیات بحثم در فیلم زیر موجود است.
آقای دکتر علیرضا بازارگان، به تناوب یادداشتهایی را برای انتشار در اختیار کانال تلگرامی ما قرار میدهند. ایشان در کودکی ساکن کانادا بوده و تحصیلات خود را در کارشناسی مهندسی شیمی دانشگاه شریف ادامه داده اند، سپس برای دورهی ارشد به فرانسه رفته و در ادامه دورهی دکتری را در هنگ کنگ و دانشگاه کمبریج بریتانیا گذراندند (سوابق علمی کاملتر در اینجا ).
آقای بازارگان در کانال تلگرامی شخصیشان نیز به ارائهی دیدگاههای خود میپردازند
ثبت نظر